|
پیر شدم توو این قفس یکم بهم نفس بده | ||
|
نیستشو دارم میسوزم گریه داره حال و روزم چرا اما مـــــــــن دوسش دارم هنــــــوزم
[ ۱۳٩٠/۱/٢٩ ] [ ۳:۱۸ ب.ظ ] [ یاسر مرادی شهنی ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ ] [ ٢:٥٩ ق.ظ ] [ یاسر مرادی شهنی ]
پسرک برپاست
پسرک باز هم در ابتداست
پسرک ابتدای راهست و مقصد بسیار دور
پسرک یک نفر آمده است از سرزمین گل های یاس
نازش ناز قناری ، دلش از جنس کبریاست
وعده داده است باغ یاس را
سر زمین نور ، باغ عشق و دلبری یار را
پسرک باغ یاس بسیار دیده است تا کنون
اما سقف آن باغ ها نداشت حتی یک ستون
می گوید شرط دیدن باغ یاس دلی دریایست
پسرک می داند دل دریایی گاه طوفانیست
پسرک قصه ما طوفان را دیده است
وزش باد و قدرت امواج را دیده است
پسرک شنا کردن را از برست
پسرک زمان را نخواهد داد ز دست
http://up.iranblog.com/Files/5212a3cbe1194a1193a1.jpg
[ ۱۳۸٩/٢/۳ ] [ ۱۱:۱٢ ب.ظ ] [ یاسر مرادی شهنی ]
به نام خدا
بلاخره منم به جمع حقوق بگیرا پیوستم
برای اولین بار تو زندگیم حقوق گرفتم....
بعد از پنج ماه که از سربازیم گذشت کارت عابر بانک حقوقیم اومد و منم به جمع حقوق بگیرا پیوستم البته نمیشه اسمشو گذاشت حقوق اینقدر کم هست
حالا دیگه منم هر ماه حقوق میگیرم . نمی دونم خونه بخرم با پولام یا ازدواج کنم...با
حقوقم میتونم خرج مراسم خاستگاری رو بدم...
3روز مرخصی که گرفته بودم واسه عروسی تمام و فردا دارم برمیگردم پادگان.اصلا خوب نبود عروسی زیاد شلوغ نبود و همش تنها بودم. فقط رفتمو عذاب وجدان گرفتمو برگشتم...نمی دونم چون
من بودم نیومد یا نه...با اشتباهم کاری کردم که دیگه تو فامیل نمیاد؟؟نمی دونم.!!!!!!!!!یکی
بهش بگه من دیگه عروسی ها نمی یام.خیالش راهت باشه و اوون بیاد چون دیگه من نیستم. امسال برا اولین بار به لطف خدمت مقدس سربازی سال تحویل کنار خانوادم نیستم.میزاریم
پا حساب مستقل شدن.بازم بگین سربازی آدمو مرد میکنه.... ................................................................ سلام غریه ..(کسی که واسه پست بهار کامنت گذاشتی) از لطفت ممنون.... میشناسمت...تبریک میگم بهت...پیشرفت کردی.... اینترنت یاد گرفی...وبلاگ میای...خوبه....به پیشرفتت ادامه بده اگه خواستی بگو واست وبلاگ درست کنم.... ولی دیگه نیا .... تو که رفتی پس چرا همش سرو کلت پیدا میشه...از در بیرونت می کنیم از پنجره میای توو....
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ ] [ ۱۱:۱۳ ب.ظ ] [ یاسر مرادی شهنی ]
به تو میرسم از این شب نیلوفری به تو می رسم من از این راه خاکستری
به تو که خاطره هامو به همیشه میبری پلکهای خسته ام را که می گشایم چیزی در وجودم می شکند.نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره خورده.((باز باران می بارد)) و حسی ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به امغان می آورد.ناخواسته از جای بر می خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان نا خوانده ام بسته بماند؟! رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می کند؛ دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود.زیر لب آهسته زمزمه می کنم: (( باران ، باران )) انبوه ابرهای سر گردان در خاکستری مه آلود آسمان بر وسعت تنهائیم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا، ابرهارا، هزار قطره باران را و تمام خاطرات بارانی را به دنیایی فراسوی مرز واقعیتها فرا می خواند.سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن؛ سفری به یک لحظه عشق، به یک بار پرواز. در سادگی یک نگاه ، پاکی یک دل و شکوه یک دلدادگی معنا میابم. صدایی روی تن سکوت شب ناخن می کشد:"پاییز آن هم بدون باران!!" و من فقط سر تکان می دهم وباز به سوی صندلی راحتی ام می خزم و پلکهایم را روی هم می فشارم شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهایم باران ببارد برگرفته از مقدمه رمان شب نیلوفری نویسنده: رویا خسرونجدی .................................................... داشتم توو کتابا و دفتر خاطره های گذشته جستجو می کردم که یه دفر دیدم یاد اوون روزا افتادم...اون روزایی که زده بود به سرم شعر می گفتم.. اوون روزا که تازه رسیده بودم توو سن 18 سالگی و آغاز سه سال خوابیدن!!!!! در هر لحظه هزار بار سویت کشیدم پر و بال بشو آگاه از درونم نتوانم باشم بیش از این هال کاش این دوران جوانی میشد رهسپار می آمد دوران نیک وصال چو یک اسب سوار می شمارم روزها تا آید روز وصال می کارم در دلت دانه ی عشق را به امید نهال ........... [ ۱۳۸۸/٥/۱۳ ] [ ۳:٠٢ ب.ظ ] [ یاسر مرادی شهنی ]
پسرک تنهاشد
پسرک اسیر غم ها شد
پسرک بی کس و رسوا شد
توی این دنیایه پر نیرنگ و ریا
دختری که شده بود بهونه تا یکی دیگه فراموش شه ولی خودش شده بود
بهونه ی جدید زندگیه پسرک ما
بی تاب شد
پرخاش کرد
دعوا کرد
دخترک با پسرک جفا کرد
پسرک دلش شکست
پسرک شد بی نفس
پسرک بی هم نفس
پسرک …………. دخترک بیدار شو
دخترک هوشیار شو
دخترک پسره قصه ی ما دلش شکست
دخترک پسره قصه ی ما دل به تو بست
کاش میشد مثله یک داستانه حتی کوتاه زندگی را نوشت
کاش میشد مثله یک داستانه حتی کوتاه زندگی را از نو نوشت
یک پاک کن بر میداشت چند خطی را که می خواست از نو نوشت پاک کرد
این بار زندگی را زیبا نوشت
یا حتی یک دکمه ی دلیت زد باز از سر نوشت
می نوشت که دخترک جفا نکرد
می نوشت دخترک دله پسرک را قندیل می بست
می نوشت آغازی دوباره
زمان گذشت و دخترک پسرک را تنها گذاشت
پسرک ناگهان از خواب بیدار شد
پسرک فهمید که سال ها در خواب بود
پسرک بیداره بیدار است کنون
پسرک کمر راست کرده است چون ستون
پسرک دیگر زمان را نخواهد داد ز دست
هوشیار هوشیار است و بس
پسرک فهمید این دنیا پر از نیریگ ریاست
آری امروز قورباقه ی رنگی همان بلبل زیبای ماست
[ ۱۳۸۸/٤/٢۱ ] [ ٢:۱٧ ب.ظ ] [ یاسر مرادی شهنی ]
[ ۱۳۸٧/۱٢/۳ ] [ ٩:۱٦ ق.ظ ] [ یاسر مرادی شهنی ]
باورم کن بی تو تنهام تو نباشی سرده دنیام
بزار آدما بدونن عاشقم عاشقی رسوا
اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمی خوای
اگه دنیا منو بخواد بی تو من دنیا نمی خوام
بی تو من یه بی پناهم
تو قشنگ ترین پناهی
دستامو بگیر تو دستات
لحظه ی دل بی قراری
خیلی وقته که می دونم یه کسی توو لحظه هاته
واسه ی به تو رسیدن مثله سایه پا به پاته
بار عشقمو نمی شه حتی روو کوهم بزاری
من که تک سوار دنیام واسه ی عاشق سواری
بی تو من یه بی پناهم
تو قشنگ ترین پناهی
دستامو بگیر تو دستات
لحظه ی دل بی قراری
[ ۱۳۸٧/۱٢/٢ ] [ ٩:۱۸ ب.ظ ] [ یاسر مرادی شهنی ]
پیچک ابرهای بهار افتادنو در نمی یان
چشمامو سرزنش نکن از پسشون بر نمی یام
پیر شدم توو این قفس
یکم بهم نفس بده
رحمو مروتت کجاست
جونیامو پس بده
فکر نمی کردم بزاری زارو زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز اینجوری تحقیر بشم
همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی دلت به رحم اوومده بود
دلش نخواست و نمی خواست یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه
پسند من تو هستی که این همه بخت من سیات
خود پسند من قله ی خوشبختی کجاست
ازت می خواستم بمونی
بهت می گفتم که نری
روزا نیستم باهات
بپات می یوفتم که نری
تو فکرتم اما دلم هی میگه فرکشو نکن
کم به فکرتو نبود پس دیگه فکرشو نکن
[ ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ ] [ ۱٠:٠٢ ب.ظ ] [ یاسر مرادی شهنی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||